|
خسته تر ازهمیشه و شاید تکراری تر از هرروز
چه بی تابن این روزها این روزهای بهم پیچیده این روزهای گره خورده در مبهم ساعات دلتنگم و چاره ای جز شمردن زمان های در حال از دستدادن ندارم انگار ستارها هرکدام سهم یکی شده اند دیگر به من چشمک نمیزنند دیگر برای نشاندادنشان با انگشت شوقی نمانده به بالا که نگاه میکنم کوچکی خودم را بیشتر از هر لحظه میفهمم شاید این است که دیده نمیشوم بغضی عجیب راه گلویم را میفشارد احساس پوچی دارم اما قسمتی از قلبم میگویدکسی هست تورا میبیند در تنهایی تنهایهایت اوهست آیا برایش مهم هستم ؟؟؟ برایش اصلا هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدانم اگر هستم پس حتما برایم هست !!!!!!!! امید تنها واژه ای است که در انتهای هرچیزی برایم میماند امیدوارم .... خواهش میکنم برایت باشم برایم بمان ![]()
اینروزا چرا اینجوری میگذره دچار سردرگمی احساس شدم البته تو هم بی تقصرنیستی عزیزم برای من نه هستی و نه نیستی . بزرگترین عذابی که دارم تو این مدت میکشم اینه که در حین باوربودنت دیگه نیستی و وقتی دیگه عادت میکنم که نیستی پیدا میشی و میگی هستم خواهش میکنم ازا منو انقدر دودل نکن صبرم دیگه ته ته کشیده تازه بدهکار خداهم شدم تو صبر!!! چون دارم از صبرش استفاده میکنم ..... اخه چرا نمیخوای بفهمی درک کنی که تو این زمونه که دیگه عشقو احساس برای کسی نمونده شاید انگشت شمارن منه بیچاره ترو دوست دارم افسوس که نمیخواییییییی درک کنی وگرنه خودتهم خوب میدونی که من واقعا بهت پاکترین احساس دارم بازم مثل هرروز و همیشه صبر میکنمو انتضار میکشم بلکه بیایو بگی دگه هستم واسه هرلحضه که بی من گذروندی و هر ثانیه بعد که باهم باشیم امیدورم
![]() صفحه قبل 1 صفحه بعد ![]() |